خانه » داستان های شب جمعه
فیلم ، کتاب و موزیک

داستان های شب جمعه

داستان های شب جمعه
داستان های شب جمعه

داستان های شب جمعه برای کودکان

قصه ها و داستان های کودکانه سرگرم کننده برای کودکان جذابیت بسیاری دارند. به عقیده بسیاری از کارشناسان و روانشناسان, قصه خواندن برای کودکان بسیار مفید است و موجب افزایش مهارت های یادگیری آن ها می شوند. یکی از زمان های مناسب قصه گفتن برای کودکان, شب قبل از خواب است. در این جا چند مورد از داستان های شب جمعه برای کودکان را بخوانید.

 

داستان های شب جمعه : داستان گرگ و الاغ

روزی الاغ هنگام علف خوردن ،‌کم کم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه ای جلوی او پرید. الاغ خیلی ترسید ولی فکر کرد که باید حقه ای به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو یک لقمه می کنه ، برای همین لنگان لنگان راه رفت و یکی از پاهای عقب خود را روی زمین کشید. الاغ ناله کنان گفت : ای گرگ در پای من تیغ رفته است ، از تو خواهش می کنم که قبل از خوردنم این تیغ را از پای من در بیاوری. گرگه با تعجب پرسید : برای چه باید اینکار را بکنم من که می خواهم تو را بخورم. الاغ گفت : چون این خار که در پای من است و مرا خیلی اذیت می کند اگر مرا بخوری در گلویت گیر می کند وتو را خفه می کند. گرگ پیش خودش فکر کرد که الاغ راست می گوید برای همین پای الاغ را گرفت و گفت : تیغ کجاست ؟ من که چیزی نمی بینم و سرش را جلو آورد تا خوب نگاه کنه. در همین لحظه الاغ از فرصت استفاده کرد و با پاهای عقبش لگد محکمی به صورت گرگ زد و تمام دندانهای گرگ شکست. الاغ با سرعت از آنجا فرار کرد . گرگ هم خیلی عصبانی بود از اینکه فریب الاغ را خورده است .

 

داستان های شب جمعه : داستان سه بچه خوک بازیگوش

یکی بود ، یکی نبود ، زیر گنبد کبود در جنگلی، خوکی با سه پسرش زندگی می کرد. اسم بچه ها به ترتیب مومو ، توتو ، بوبو بود. یک روز مادر خوکها به آنها گفت :” بچه ها شما بزرگ شدید و باید برای خودتان خانه ای بسازید و زندگی جدیدی را شروع کنید.”

مومو که از همه بزرگتر و از همه تنبل تر بود پیش خودش فکر کرد چه لزومی دارد که زیادی زحمت بکشد برای همین با شاخ و برگ درختها یک خانه برای خودش ساخت. توتو که کمی زرنگتر بود با تنه درختها یک خانه چوبی ساخت. بوبو که از همه زرنگتر و باهوشتر بود با سنگ یک خانه سنگی محکم ساخت .

مدتی گذشت ، یک روز مومو جلوی خانه ، در حال استراحت بود که گرگی بدجنس او را دید. گرگ تا اومد مومو را بگیرد ، مومو فرار کرد و به خانه رفت و در را بست. گرگ خندید و گفت :” حالا فوت می کنم و خونه ات را خراب می کنم و تو رو می خورم . ” بعد یک نفس عمیق کشید و فوت کرد , چون خونه مومو محکم نبود بلافاصله خراب شد, مومو ترسید و شروع به دویدن کرد.
رفت و رفت تا به خانه توتو رسید, در زد و فریاد کشید : ” توتو ، توتو در را بازکن گرگه دنبال من است . ”
توتو در را باز کرد و گفت :” نگران نباش خانه من محکم است و با فوت گرگه خراب نمی شه .”
گرگه که مومو را دنبال می کرد به خانه توتو رسید و قاه قاه خندید و گفت :” الان فوت می کنم و خونه شما را خراب میکنم و هر دوی شما رو می خورم . ” بعد فوت کرد ولی چون خانه توتو محکم بود خراب نمی شد.
آخر سر گرگه خسته شد، پیش خودش فکر کرد که حالا چکار کنم . بعد یک چیزی به ذهنش رسید و پیش خودش گفت :” چون خونه توتو چوبی هست اگر آنرا به آتش بکشم ، خوکها مجبور می شوند که بیرون بیایند بعد آنها رامی گیرم و می خورم .” برای همین خانه توتو را آتش زد.
دود همه جا را پر کرده بود ، خوک ها نمی توانستند نفس بکشند برای همین از در پشتی فرار کردند و به خانه بوبو رفتند . در زدند و فریاد کشیدند : ” بوبو درو بازکن گرگه دنبال ماست . ”
بوبو بلافاصله در را باز کرد و به آنها گفت که نگران نباشند.

گرگه که دنبال آنها بود، رسید و دوباره قاه قاه خندید و گفت :” چه بهتر حالا هر سه شما را می خورم . ” بعد شروع کرد به فوت کردن ولی هر چه فوت کرد خانه بوبو خراب نشد ، فکر کرد آن را آتش بزند ولی خانه سنگی بوبو آتش نمی گرفت.
بعد سعی کرد از دودکش وارد خانه شود. همان موقع خوکها بخاری را روشن کردند و دم گرگه آتش گرفت.

گرگه فریاد کشید و از لوله دودکش بیرون پرید و به سمت جنگل فرار کرد.
بعد از آن ماجرا مومو و توتو فهمیدند که هر کاری را باید به بهترین صورت انجام بدهند تا خطر کمتری آنها را تهدید کند و بوبو هم به آنها قول داد در ساختن خانه جدید، به آن ها کمک می کند.

 

داستان های شب جمعه : داستان ملکه گل ها

یکی بود یکی نبود، توی یه دهکده ی زیبا، کنار یک باغ بزرگ و پر گل، دختری به نام ملکه گل ها زندگی می کرد. ملکه گل ها، هر روز به دیدن گل ها می رفت و گل ها را نوازش می کرد و برای آن ها آواز می خواند. مدتی گذشت تا اینکه ملکه گل ها سخت بیمار شد. او دیگر نمی توانست به دیدن گل ها برود و از این موضوع خیلی ناراحت بود و دلش برای گل ها تنگ شده بود و مدام گریه می کرد.

گل ها هم دلشان برای ملکه گل ها تنگ شده بود چرا که دیگر کسی نبود آن ها را نوازش کند و برای آن ها آواز بخواند و به آن ها آب بدهد. چند روزی از بیماری ملکه می گذشت که کبوتری زیبا، کنار پنجره ملکه نشست. کبوتر با دیدن ملکه فهمید که دختر مهربانی که گل ها از آن تعریف می کردند، همان دخترکی است که سخت بیمار شده، کبوتر معطل نکرد و به سوی باغ گل ها پرواز کرد و به گل ها بیماری دختر را اطلاع داد.

گل ها از شنیدن خبر بیماری ملکه، سخت اندوهگین شدند و به فکر چاره افتادند. یکی از گل ها گفت: ” ای کاش می توانستیم به دیدن ملکه گل ها برویم” کبوتر با شنیدن این حرف، گفت: ” این که کاری ندارد و من می توانم هر روز یکی از شما را بچینم و برای ملکه ببرم”. گل ها با گفتن این حرف کبوتر بسیار خوشحال شدند و قرار شد کبوتر هر روز یک گل را برای ملکه ببرد.

روزها می گذشت و کبوتر هر روز برای ملکه یک گل می برد، ملکه با دیدن گل ها خوشحال و با بوییدن گل ها روز به روز حالش بهتر می شد. یک شب که ملکه در خواب بود، با صدای گریه ایی از خواب بیدار شد. به آرامی به سمت صدا رفت و متوجه شد صدا مربوط به غنچه های باغ است. غنچه های باغ از اینکه نمی توانستند به دیدن ملکه بروند ناراحت بودند، چرا که اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشکفند و دیگه اینکه او با رفتن گل های دیگر، آن ها احساس تنهایی می کردند.

ملکه، غنچه های گل را نوازش و آرام کرد و به آن ها قول داد که هرچه زود تر گل ها را به باغ برگرداند. صبح روز بعد، ملکه، گل ها را در دست گرفت به سمت باغ گل ها رفت و شروع به کاشتن گل ها کرد. این کار حال او را بهتر بهتر می کرد تا اینکه بعد چند روز کاملا می توانست راه برود و برای گل ها آواز بخواند.

 

داستان های شب جمعه : داستان آموزنده معلم و مکتب خانه

در زمانهای قدیم بچه ها در مکتب خانه درس می خواندند .
روزی بچه ها دور هم جمع شدند و گفتند : این معلم ما هر چند در کار خود استاد است ولی نمی خواهـد درس ها را به ما خوب بیاموزد و با ما رو راســت نیست, باید به دنبال فرصت مناسبی باشــیم تا بدی اینکار را به او نشان دهیم .
روزی مادر یکی از بچه ها برای معلم پلو و مرغ بریان و شربت آب لیمو تحفه آورد. معلم خوشحال شد و دو نفر از بچه ها را صدا زد و گفت : این مرغ و شربت را به خانه من ببرید و به زنم بدهید . ولی خیلی دقت کنید دستمالی که روی مرغ است کنار نرود،‌ زیرا مرغ خواهد پرید و به این شربت هم کسی لب نزند که زهر کشنده است . بچه ها غذا و شربت را گرفتند و بیرون آمدند. با خود گفتند بهترین فرصت است که معلم خود را بیدار کنیم. مرغ را خوردند و شربت را هم نوشیدند و ظرف خالی را به در خانه معلم بردند.
وقت نان چاشت معلم به خانه رفت و به زن گفت تا غذا را بیاورد. زنش گفت : کدام غذا، بچه ها فقط یک ظرف خالی به خانه آوردند.
معلم عصبانی به مکتب رفت و از آن دو شاگرد پرسید : مرغ و شربت چه شد ؟‌
بچه ها گفتند: تو به ما گفتی دقت کنید تا دستمال از روی مرغ کنار نرود که مرغ می پرد، ما دقت کردیم ولی در میان راه شمال تندی وزید و دستمال را برد و مرغ هم پرید، ما هم دیدیم دیگر نمی توانیم روی شما را ببینیم و از آن شربت زهر خوردیم تا بمیریم، ولی نمردیم .
معلم پس از چند دقیقه سکوت گفت: شما درس بزرگی به من دادید و ای کاش با شما رو راست بودم. قول می دهم که روش خود را عوض کنم و چنان کرد.

 

در بالا 4 نمونه از داستان های خاطره انگیزی که به داستان های شب جمعه معروف هستند برایتان آوردیم. امیدوار هستیم از این داستان ها و این پست راضی بوده باشید…

(Visited 71 times, 1 visits today)

نظر بدهید

Click here to post a comment